مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية

136

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )

--> شاپور گفت : « كيستى ودر اين‌جا از چيستى ؟ » گفت : « مردى از عرب هستم وهمى خواستارم أجازت فرمايى پرسشى از تو كنم كه سبب كشتن اين مردم بىگناه چيست ؟ چه تو آنان را كه مذنب ومفسد بودند ، بكشتى . » شاپور گفت : « از آن است كه در كتابي ديده‌ام كه از صلب عرب ، مردى محمّد نام با ديد آيد ، دعوى نبوت كند وسلطنت عجم را ناچيز نمايد . هم اكنون ايشان را نابود همى فرمايم تا وى از نسل ايشان پديد نيايد . » نزار گفت : « اى شاهنشاه ! اگر اين خبر كه از نظر به سپرده‌اى از دروغگويان باشد ، از چه ببايد به دروغ دروغگويان ، مردمى بىگناه را بگمانى نا تندرست بكشت واگر اين خبر به راستى ودرستى مقرون است ، اگر جهان به جمله تيغ‌برّان ، زمين يك سره كوه آتش‌فشان وآسمان به تمامت باران [ باشد ] ، حوادث نشان گردد . بارى چيزى را كه حضرت بارى مقدر فرمود به ما شد گزند نرسانند ، والبتة اين مرد به وجود بيايد وتو بر ابطال آن ، به دستيارى مال ، رجال قتل وقتال نيرومند نشوى وهرچند از تمامت مردم عرب افزون از يك تن نماند ، اين مرد پديد آيد . » شاپور چون اين سخن بشنيد ، نيك بينديشيد وگفت : « اين مرد نزار ( يعنى مهزول ) به صداقت سخن مىكند . » واز خون عرب بگذشت . اى حجاج ! تو نيز بدان كه قضاى يزدان بر آن رفته است كه سىصد وهشتاد وسه هزار تن از شما را بكشم . اگر جايز مىشمارى ، مرا بكش وگر نه مكش ؛ چه خداى تعالى يا مرا از گزند تو نگاه مىدارد يا پس از آن كه مرا بكشى ، ديگر باره‌ام زنده مىگرداند . همانا آنچه رسول خداى خبر داده است ، به حق وراستى وبيرون از كژى وكاستى است . » حجاج بر اين جمله پند نيافت وبا سيّاف گفت : « أو را بكش . » مختار گفت : « اين مرد هرگز بر اين امر تسلّط نيابد . سخت دوست مىدارم كه تو متولّى اين كار شوى تا ماري پيچان بر تو مسلّط شود . چنان كه آن يك را كژدمى گزنده بكشت . » چون سيّاف خواست مختار را به قتل رساند ، ناگاه مردى از خواص درگاه عبد الملك پديدار شد وهمى بانگ بر كشيد : « اى سّياف ! از خون مختار دست باز دار . » ونامهء عبد الملك را به حجاج داد . نوشته بود : « بسم اللَّه الرّحمن الرّحيم ، امّا بعد اى حجاج بن يوسف ! مرغى بيامد كه نامه‌اى بر گردن داشت 2 ونوشته بودند تو مختار را بگرفتى وبه آهنگ قتل أو هستى . به آن گمان همى رفتى كه از رسول خداى صلى الله عليه وآله در حق خود حديث مىراند كه ديرى برنگذرد كه سىصد وهشتاد وسه هزار تن از أنصار بنىاميه به دست أو به قتل مىرسند ، چون اين مكتوب را بنگرى أو را به راه خويش گذار وجز از در نيكى با أو مباش ، چه مختار شوهر دايهء پسر وليد بن عبد الملك بن مروان است ووليد در پيشگاه من به شفاعت أو سخن كرده است . همانا اگر مختار آنچه گويد باطل است ، به خبري باطل ريختن خون مسلمى نشايد واگر اين روايت به صحّت مقرون است ، تكذيب قول رسول خداى را هيچ كس نتواند . »